از شمارۀ

یاد آنچه از یاد برده‌ایم

حرف‌نگاریiconحرف‌نگاریicon

زندگی در میان جای خالی‌ها

نویسنده: رومینا مالوف

زمان مطالعه:9 دقیقه

زندگی در میان جای خالی‌ها

زندگی در میان جای خالی‌ها

گاهی یک اتفاق، سال‌ها بعد خودش را در جایی نشان می‌دهد که انتظارش را نداریم. ممکن است وسط شستن ظرف‌ها باشیم، در مسیر برگشت به خانه قدم بزنیم یا مشغول کاری کاملاً معمولی باشیم و ناگهان چیزی درون ما تکان بخورد. یک بو، یک صدا، یک تصویر یا حتی جمله‌ای که کسی می‌گوید، کافی است تا آدم برای چند لحظه دوباره کنار چیزی بایستد که فکر می‌کرد مدت‌هاست از آن عبور کرده است.

من همیشه از این برگشتن‌ها تعجب می‌کردم؛ از اینکه چطور یک خاطره می‌تواند سال‌ها در گوشه‌ای از ذهن ساکت بماند و بعد با یک نشانه‌ی کوچک، همان‌قدر زنده ظاهر شود. انگار بعضی تجربه‌ها جایی در ما باقی می‌مانند؛ نه آن‌قدر نزدیک که هر روز حضورشان را حس کنیم و نه آن‌قدر دور که دیگر هیچ اثری از آن‌ها نمانده باشد. شاید به همین دلیل است که واژه‌ی «فراموشی» همیشه کمی مبهم بوده است. ما درباره‌ی فراموش‌کردن طوری حرف می‌زنیم که انگار پایان یک مسیر است؛ انگار روزی می‌رسد که چیزی کاملاً از ما جدا می‌شود و دیگر اثری از آن باقی نمی‌ماند. اما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، بسیاری از چیزهایی که می‌گوییم فراموش کرده‌ایم، هنوز در شیوه‌ی نگاه‌کردن ما، در انتخاب‌هایمان، در ترس‌هایمان و حتی در رابطه‌ای که با آدم‌های دیگر می‌سازیم، حضور دارند.

شاید فراموشی همیشه به معنای ناپدیدشدن نیست؛ گاهی فقط شکل حضور یک خاطره تغییر می‌کند. چیزی که زمانی تمام روزهای ما را گرفته بود، بعدها تبدیل می‌شود به بخشی آرام‌تر از زندگی؛ بخشی که هنوز وجود دارد، اما دیگر همه‌ی وجود ما را اشغال نمی‌کند. برای همین، وقتی قرار شد درباره‌ی فراموشی حرف بزنیم، سؤال اصلی این نبود که چگونه چیزی را از یاد ببریم؛ سؤال این بود که با چیزهایی که هنوز در ما باقی مانده‌اند، چه می‌کنیم؟ چگونه با فقدان‌ها، خاطره‌ها و بخش‌هایی از گذشته که دوباره سر بلند می‌کنند، زندگی می‌کنیم؟

در همین مسیر با منا صمیمی، روان‌درمانگر انسان‌گرا، درباره‌ی تجربه‌ی فراموشی، تفاوت میان پذیرفتن و کنارآمدن، نقش زمان و راه‌هایی که آدم‌ها برای عبور از رنج پیدا می‌کنند، گفت‌وگو کردیم.

۱. وقتی می‌گوییم «فراموش کردم»، واقعاً چه چیزی در ما تغییر کرده است؟

به نظرم گاهی «فراموش کردم» فقط یک واژه است؛ واژه‌ای که همیشه نمی‌تواند چیزی را که درون ما اتفاق افتاده، توضیح دهد. بعضی تجربه‌ها، مخصوصاً ازدست‌دادن‌ها، شکست‌ها یا اتفاق‌هایی که رنج زیادی با خودشان آورده‌اند، چیزی نیستند که واقعاً از ذهن ما پاک شوند. ممکن است سال‌ها بگذرد و یک روز صبح، در حالی که مشغول کاری کاملاً معمولی هستیم، ناگهان متوجه شویم هنوز بخشی از آن تجربه با ماست. مثلاً یاد کسی بیفتیم که دیگر در زندگی ما حضور ندارد و برای چند لحظه همان حس نبودن دوباره برگردد. این به این معنا نیست که ما تمام این سال‌ها متوقف مانده‌ایم؛ فقط نشان می‌دهد بعضی اتفاق‌ها بخشی از مسیر زندگی ما شده‌اند. به نظرم چیزی که بیشتر اتفاق می‌افتد، فراموشی نیست؛ یادگرفتنِ زندگی‌کردن با آن چیزی است که اتفاق افتاده. آدم به مرور می‌فهمد بعضی چیزها قرار نیست حذف شوند، اما می‌توانند جای دیگری در زندگی ما پیدا کنند. گاهی از دل همان تجربه چیزی یاد می‌گیریم، چیزی در ما تغییر می‌کند یا بخشی از خودمان را بهتر می‌شناسیم. بعد شاید روزی برسد که دیگر دقیق ندانیم آن درد کجای زندگی ما ایستاده است، چون تجربه‌های تازه، آدم‌های تازه و اتفاق‌های تازه آمده‌اند؛ اما این با پاک‌شدن فرق دارد.

۲. آیا آدم می‌تواند تصمیم بگیرد چیزی را فراموش کند؟

فکر می‌کنم تلاش برای فراموش‌کردن، یکی از سخت‌ترین کارهایی است که آدم می‌تواند انجام دهد؛ چون هرچقدر بیشتر بخواهیم چیزی را از ذهنمان بیرون کنیم، بیشتر جلوی چشممان ظاهر می‌شود. آدم ممکن است بعد از اینکه تصمیم می‌گیرد چیزی را فراموش کند، خودش را با هزار شکل مختلف سرگرم کند؛ بیشتر کار کند، مدام درگیر باشد، از فکرکردن فاصله بگیرد یا حتی راه‌های ناسالمی برای بی‌حس‌کردن خودش پیدا کند. اما اگر آن تجربه هنوز فهمیده و پذیرفته نشده باشد، معمولاً جایی در ما باقی می‌ماند.

گاهی یک درد شبیه چیزی است که همیشه در میدان دید ماست؛ مثل نوک بینی که آن را می‌بینیم، اما چون همیشه وجود دارد دیگر متوجهش نیستیم. وقتی آدم تمام انرژی‌اش را صرف ندیدن آن می‌کند، اتفاقاً حضورش پررنگ‌تر می‌شود. به نظرم چیزی زمانی آرام‌تر می‌شود که آدم بتواند با آن روبه‌رو شود؛ وقتی دیگر مجبور نباشد مدام با خودش بجنگد که «نباید به این فکر کنم». بعضی دردها وقتی دیده می‌شوند، کم‌کم جای خودشان را پیدا می‌کنند.

۳. چرا بعضی خاطره‌ها با یک بو، صدا یا تصویر ناگهان برمی‌گردند؟

چون خاطره فقط در ذهن ما ذخیره نمی‌شود؛ احساسات هم حافظه دارند. گاهی یک بو، یک صدا یا یک تصویر، فقط یک تجربه‌ی حسی نیست؛ می‌تواند ما را به یک دوره‌ی کامل از زندگی برگرداند. ممکن است بوی عطری ما را به یاد یک آدم خاص بیندازد، بوی یک فصل ما را به سال‌های قبل ببرد یا شنیدن صدایی شبیه صدای یک نفر، تمام احساسات مربوط به آن رابطه را دوباره زنده کند.

در چنین لحظه‌ای ما فقط یک تصویر را به یاد نمی‌آوریم؛ ممکن است بخشی از همان احساس را دوباره تجربه کنیم. برای همین بعضی خاطرات این‌قدر قدرتمند برمی‌گردند. آدم احساس می‌کند هنوز همان‌جاست، هنوز همان دلتنگی را دارد یا هنوز بخشی از وجودش در همان زمان مانده است. اما این برگشتن لزوماً به معنای این نیست که ما به نقطه‌ی اول برگشته‌ایم؛ فقط نشان می‌دهد آن تجربه هنوز بخشی از داستان زندگی ماست.

۴. فرق فراموش‌کردن با کنارآمدن چیست؟

به نظرم کنارآمدن بیشتر از جنس عبورکردن است؛ یعنی آدم اجازه داده باشد یک اتفاق را با همه‌ی بخش‌هایش تجربه کند: غمش را، خشمش را، دلتنگی‌اش را و حتی لحظه‌های خوبی را که کنار آن تجربه وجود داشته است.

اما فراموشی در معنای واقعی یعنی دیگر چیزی از آن در حافظه باقی نمانده باشد، در حالی که خیلی از چیزهایی که فکر می‌کنیم فراموش کرده‌ایم، فقط مدتی از دسترس ما خارج شده‌اند. ممکن است کسی درباره‌ی اتفاقی از گذشته حرف بزند و ناگهان جزئیات و احساسات آن دوباره برگردند.

به نظرم کنارآمدن یعنی اینکه آن اتفاق دیگر زندگی ما را کنترل نمی‌کند. ممکن است هنوز ناراحت شویم، هنوز دلتنگ شویم، اما دیگر تمام وجود ما در همان نقطه متوقف نمی‌ماند.

۵. چطور می‌شود فهمید چیزی را پذیرفته‌ایم، نه اینکه فقط دفنش کرده‌ایم؟

دفن‌کردن یعنی اینکه فقط روی یک اتفاق را بپوشانیم و تصور کنیم تمام شده است، در حالی که احساسات، فکرها و هیجان‌های مربوط به آن هنوز همراه ما هستند. در این حالت، انگار داریم از چیزی فرار می‌کنیم که دقیقاً می‌دانیم چیست.

اما پذیرش شکل دیگری دارد. پذیرش زمان می‌خواهد. خیلی وقت‌ها آدم تلاش می‌کند چیزی را نپذیرد، چون پذیرفتن به معنای روبه‌روشدن با واقعیتی است که درد دارد. ممکن است هنوز یادآوری یک اتفاق دردناک باشد، اما دیگر همان شدت روزهای اول را ندارد. کم‌کم آدم می‌تواند بگوید: «این اتفاق افتاده، این بخش از زندگی من است و من باید با وجود آن ادامه بدهم». پذیرش به معنای دوست‌داشتن درد نیست؛ به معنای پذیرفتن حضور آن است.

۶. چرا بعد از یک فقدان تازه، غم‌های قدیمی دوباره برمی‌گردند؟

فقدان، آدم را آسیب‌پذیر می‌کند. وقتی چیزی مهم را از دست می‌دهیم، انگار همه‌ی تجربه‌های مشابه راهی برای برگشتن پیدا می‌کنند. گاهی یک صحنه در فیلم، یک جمله یا حتی شنیدن کلمه‌ای مثل «رفتن» می‌تواند دردهای قدیمی را دوباره فعال کند، چون تجربه‌های عاطفی ما کاملاً جدا از هم نگهداری نمی‌شوند. یک رنج تازه می‌تواند مسیر رنج‌های قبلی را هم باز کند.

در آن لحظه، آدم ممکن است احساس کند هیچ‌کس چنین دردی را تجربه نکرده یا هیچ‌چیزی به اندازه‌ی این فقدان سنگین نیست. این احساس تنهایی، بخشی از تجربه‌ی سوگ است. برای همین است که آدم در دوره‌های فقدان بیشتر از همیشه نیاز دارد احساساتش را تجربه کند، نه اینکه مجبور باشد سریع از آن‌ها عبور کند.

۷. آیا مشغول‌بودن و کار زیاد واقعاً کمک می‌کند فراموش کنیم؟

مشغول‌بودن گاهی کمک می‌کند. وقتی بدن خسته می‌شود، ذهن هم ممکن است برای مدتی آرام‌تر شود. انجام کارهای روزمره و داشتن برنامه می‌تواند به آدم کمک کند دوباره نظم پیدا کند؛ اما اگر مشغول‌بودن فقط راهی برای فرار باشد، دیر یا زود آن چیزی که از آن فاصله گرفته‌ایم برمی‌گردد. بعضی آدم‌ها ماه‌ها خودشان را درگیر می‌کنند و تازه بعد از مدتی متوجه می‌شوند چه چیزی را از دست داده‌اند.

دردی که در زمان خودش تجربه نشود، ممکن است بعداً با شدت بیشتری خودش را نشان دهد. بهتر است آدم هم‌زمان با ادامه‌دادن زندگی، فرصتی هم برای مواجهه با آنچه اتفاق افتاده داشته باشد.

۸. زمان چه نقشی در فراموشی دارد؟

زمان چیز مهمی است، اما نه به این معنا که خودش همه‌چیز را پاک کند. زمان به آدم فرصت می‌دهد تجربه کند، اشتباه کند، راه‌های مختلف را امتحان کند و کم‌کم شکل تازه‌ای از زندگی را پیدا کند. اگر زمان نبود، شاید ما در بعضی لحظه‌ها متوقف می‌ماندیم.

گذر زمان کمک می‌کند شدت بعضی دردها تغییر کند و ما بتوانیم رابطه‌ی تازه‌ای با آن‌ها بسازیم. گاهی یک زخم بعد از سال‌ها هنوز باقی است، اما نگاه ما به آن عوض شده است. چیزی که روزهای اول فقط درد بود، ممکن است بعدها تبدیل به بخشی از داستان زندگی ما شود.

۹. چرا دیگران از آدم غمگین می‌خواهند زودتر فراموش کند؟

چون دیدن رنج دیگری برای خیلی‌ها سخت است. گاهی آدم‌ها نمی‌دانند چطور کنار کسی بمانند که درد دارد، برای همین سریع می‌گویند: «دیگر فکرش را نکن»، «باید قوی باشی» یا «زمان همه‌چیز را حل می‌کند».

اما این جمله‌ها گاهی باعث می‌شوند فرد احساس کند حتی غم خودش هم پذیرفته نیست؛ انگار باید از ناراحتی خودش هم خجالت بکشد. آدم باید اجازه داشته باشد غم را تجربه کند. غم همیشه چیزی نیست که باید از آن فرار کرد؛ گاهی همین مواجهه با غم است که به ما کمک می‌کند از میان آن عبور کنیم.

۱۰. اگر برای فراموشی آدابی وجود داشته باشد، از کجا شروع می‌شود؟

فکر نمی‌کنم بتوان برای همه‌ی آدم‌ها یک راه مشخص تعیین کرد. هرکسی تجربه‌ی خودش را دارد؛ یکی گریه می‌کند، یکی حرف می‌زند، یکی سکوت می‌کند، یکی به دنبال کمک حرفه‌ای می‌رود و دیگری ممکن است مدتی طولانی در خودش فرو برود. اما شاید یک چیز بین همه مشترک باشد: اینکه آدم اجازه بدهد چیزی را که تجربه کرده، واقعاً تجربه کند.

اگر غم هست، غم را ببینیم. اگر خشم هست، آن را بشناسیم. اگر دلتنگی هست، از آن فرار نکنیم. ما معمولاً با احساساتی زندگی می‌کنیم که متناقض‌اند؛ ممکن است هم‌زمان دلتنگ باشیم و لحظه‌ای بخندیم، هم ناراحت باشیم و هم بخواهیم ادامه بدهیم.

شاید فراموشی واقعی این نباشد که چیزی دیگر هیچ‌وقت به یادمان نیاید؛ فراموشی یعنی آن خاطره دیگر تمام فضای زندگی ما را اشغال نکند؛ یعنی بتوانیم آن را با خودمان حمل کنیم، بدون اینکه هر بار زیر وزنش از حرکت بایستیم.

رومینا مالوف
رومینا مالوف

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.